آش مهربانی
故事简介
در این داستان دلنشین، با ننه سوسکه و پسر تپلش همراه شوید تا درس مهربانی را بیاموزید. این کتاب تصویری زیبا، داستان ساده و در عین حال عمیقی از همدلی و بخشش را روایت میکند که قلب خوانندگان کوچک و بزرگ را لمس خواهد کرد.
در این داستان دلنشین، با ننه سوسکه و پسر تپلش همراه شوید تا درس مهربانی را بیاموزید. این کتاب تصویری زیبا، داستان ساده و در عین حال عمیقی از همدلی و بخشش را روایت میکند که قلب خوانندگان کوچک و بزرگ را لمس خواهد کرد.
共 6 页,展开后可按封面后的阅读顺序浏览完整故事。

در خانهای کوچک، ننه سوسکه مهربان با پسر تپلش زندگی میکرد. تپلی، که مثل یک دسته گل بود، همیشه از مادرش هر چه میخواست، به دست میآورد. یک روز، تپلی کوچولو از مادرش درخواست آش کرد.

ننه سوسکه با مهربانی قبول کرد و برای درست کردن آش، به دنبال مواد اولیه رفت. او عدس داشت، اما نخود و لوبیا نداشت. پس از تپلی خواست تا از همسایهها نخود و لوبیا قرض بگیرد.

تپلی به خانهی خاله مورچه رفت، اما او نخود و لوبیایی به تپلی نداد. سپس به خانهی بیبی پینه دوز رفت، اما او هم چیزی به تپلی نداد. تپلی با دست خالی به خانه برگشت.

ننه سوسکه با عدس موجود در خانه، آشی خوشمزه پخت. وقتی آش آماده شد، ننه سوسکه کاسهای برای خودش و کاسهای برای تپلی کشید. اما ناگهان فکری به سرش زد.

ننه سوسکه، با پشیمانی، دو کاسه آش دیگر برداشت و پر کرد. او به تپلی گفت این کاسهها را به همسایهها بدهد و از آنها عذرخواهی کند که آششان نخود و لوبیا ندارد.

خاله مورچه و بیبی پینه دوز با دریافت کاسههای آش، خجالتزده شدند و فهمیدند که اشتباه کردهاند. آنها ظرفهای خود را پر از نخود و لوبیا کردند و برای ننه سوسکه فرستادند، قول دادند که قلبشان را پر از مهربانی کنند.
یکی بود ،یکی نبود.یک ننه سوسکه مهربان، دلش قد آسمان.یک بچه داشت ناز و تپل،مثل یک دسته گل 💐.خیلی دوسش داشت.هر چه که میخواست،« نه »نمیگفت. یه روز سوسک تپلی گفت :«ننه،ننه،من آش 🍲میخوام.میپزی برام؟؟» ننه سوسکه گفت:«می پزم برات،عزیز دلم ، دسته ی گلم» بعد هم کاسه ای برداشت و رفت توی انبار، تا عدس ، نخود و لوبیا بیاورد.دید عدس دارد اما نخود و لوبیا ندارد.عدس را ریخت تو کاسه اش.سراغ بچه اش آمد و گفت:«ننه جان،پاشو برو در خانه ی همسایه ها، بگو اگر نخود دارید یا لوبیا قرض بدهید کمی به ما.» تپلی قبول کرد و رفت سمت همسایه ی راست دستی که خاله مورچه بود. در زد و منتظر شد.وقتی که در باز شد،گفت:«سلام و علیکم خاله مورچه جان🐜. ننه ام سلام رساند و گفته اگر نخود دارید یا لوبیا قرض بدهید کمی به ما.» خاله مورچه توی خانه اش نخود و لوبیا داشت اما توی دلش مهربانی نداشت. با خودش فکر کرد اگر بدهم خودم کم می آورم.این بود که گفت:« نه ندارم.تمام شده،ببخشیدم .اگر داشتم،می دادم.»بعد هم در را بست و رفت توی خونه.سوسکی تپلی راه افتاد و رفت در خانه سمت چپی ، که بی بی پینه دوز بود.در زد و گفت:«سلام به بی بی پینه دوز🐞،مزاحمم این وقت روز . امده ام قرض بگیرم ازشما اگر دارید کمی نخود یا لوبیا.» بی بی پینه دوز توی خانه اش نخود و لوبیا داشت اما توی دلش مهربانی نداشت. با خودش فکر کرد اگر بدهم خودم کم می آورم. این بود که گفت:« نه ندارم. تمام شده،ببخشیدم . اگر که داشتم میدادم .» سوسک تپلی با دست خالی برگشت به خونه،پیش ننه سوسکه و گفت :«ننه جان،همسایه ها هم مثل ما نه نخود دارند و نه لوبیا.» ننه سوسکه آهی کشید و گفت :«حیف شد اگرداشتند چه خوب میشد. اما عیب نداره ننه جان شُکر خدا عدس دارییم تو خونه مان .با همین عدس آشی میپزم خوشمزه🍵.» دیگ را گذاشت رو اتش . عدس را ریخت توآبش.نمک به آن،یکم زد.به هم زد و به هم زد. بالاخره اش پخته شد.بویش توی خونه ننه پیچید.از خانه بیرون رفت و به خانه ی همسایه رسید.ننه سوسکه یک کاسه اش کشید داد به دست بچه اش .بعد هم یک کاسه برای خودش کشید .خواست بخورد ،اما نخورد. باخودش گفت:«ای وای،چه نامهربانم من! به فکر خودم هستم،به فکر همسایه ها نیستم.» آنوقت کاسه آش خودش را به زمین گذاشت دو تا کاسه تمیز برداشت .🍵🍵 هر دو را پر از آش داغ کرد.کاسه ها را به دست پسرش داد و گفت:«ننه جان،سوسک تپلم،دسته گلم،پاشو این کاسه ها رو بردار وببر یپنکی را بده خاله مورچه یکی دیگرو بده خاله بی بی پینه دوزبگو قابل شما را ندارد،ببخشید که آشمان نخود و لوبیا ندارد.» سوسک تپلی کاسه ها را گرفت و برد به در خانه ی همسایه ها داد و همان را گفت که ننه اش گفته بود. خاله مورچه🐜 و بی بی پینه دوز🐞،کاسه های آش را گرفتند و خجالت کشیدند.توی دلشان گفتند :«چه بد کردیم!به ننه سوسکه که اینقدر مهربان است، نامهربانی کردیم.» بعد هم آش ها را خوردند و ظرف های ان ها را پر از نخود و لوبیا کردند و فرستادند به در خانه ننه سوسکه به خودشان هم قول دادند که انبار دلشان را پر از مهربانی کنند.