شنگو منگول حبه انگور - Fairy tales

شنگو منگول حبه انگور

Story Description

به دنیای بز زنگوله پا و بزغاله‌هایش قدم بگذارید، جایی که صداقت و هوشیاری قهرمان داستان است. این داستان دل‌انگیز، درس‌های ارزشمندی درباره‌ی خطر، فریب و اهمیت خانواده ارائه می‌دهد. با ما همراه شوید تا ماجراجویی‌های هیجان‌انگیز این بز و بچه‌هایش را تجربه کنید و از آموزه‌های آن لذت ببرید.

Ratings:Not enough ratings
Language:fa
Published Date:
Category:Fairy tales
Reading Time:4 minutes

Keywords

Generation Prompt

یکی بود، یکی نبود، بزی بود که بهش می‌گفتن بز زنگوله پا. این بز ۳ تا بچه داشت شنگول، منگول، حبه انگور. بزغاله‌ها با مادرشان نزدیک چراگاه زندگی می‌کردند. روزی بز خبردار شد که گرگ تیز دندان آن دور و بر‌ها خانه گرفته و همسایه‌اش شده، خیلی نگران شد و به بچه‌ها سپرد که مراقب خودشون باشن. بز زنگوله پا به بچه‌ها گفت اگه کسی آمد و در زد از سوراخ کلید خوب نگاه کنین، اگر گرگ یا شغال بود در را باز نکنید. بچه‌ها گفتند: چشم. وقتی بُز از خونه‌ش بیرون رفت، گرگه که اون دور و برا بود، اومد در خونه بز زنگوله پا و در زد. بچه‌ها گفتند: کیه در می‌زنه؟ گفت: «منم، منم مادرتان!» بچه‌ها گفتند: «دروغ می‌گی، صدای مادر ما نازکه، اما صدای تو کلفته.» گرگه رفت و یه کم بعد دوباره برگشت و در زد. باز بچه‌ها پرسیدند: «کیه؟» گرگ صدایش را نازک کرد و گفت: «منم، منم مادرتون.» بچه‌ها از پشت در نگاه کردند و گفتند: «دروغ می‌گی، مادر ما دستاش سفیدِ اما دستای تو سیاهه.» گرگ به آسیاب و رفت دست‌هاش رو توی کیسه آرد زد. وقتی دستاش سفید شد برگشت و‌‌ همان حرف‌ها را تکرار کرد. باز بچه‌ها از پشت در نگاه کردند و گفتند: «تو دروغ می‌گی مادر ما پاهاش قرمزه، اما پاهای تو قرمز نیست.» گرگ هم رفت به پاهاش حنا گذاشت و دوباره برگشت و همون حرفا رو تکرار کرد. بچه‌ها این دفعه در رو باز کردند، گرگ یکهو پرید توی خانه. شنگول و منگول را خورد اما حبه انگور رفت توی سوراخ راه آب پنهان شد. نزدیک غروب بز زنگوله پا از چرا برگشت. وقتی به خانه رسید، دید در بازه و بچه‌ها نیستن. شروع کرد به صدا زدن بچه‌ها. حبه انگور از ته سوراخ راه آب صدای مادرش را شنید، بیرون آمد و همه چیز را برای مادرش تعریف کرد. مادرش پرسید: «گرگ آمد یا شغال؟» حبه انگور گفت: «نمی‌دانم.» بز رفت در خانه شغال و گفت: «شنگول و منگول منو تو خوردی؟» شغال گفت: «بیا خانه منو ببین، چیزی توش نیست، شکمم را نگاه کن از گرسنگی به پشتم چسبیده.» بز رفت دم خانه گرگ. گرگ هم یک دیگ را آتش کرده بود و داشت برای بچه‌اش، آش می‌پخت. بز روی پشت بام شروع کرد به جست و خیز کردن (بالا و پایین پریدن).

Comments

Loading...